X
تبلیغات

آمارگیر حرفه ای سایت

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

/div> //ajax.googleapis.com/ajax/libs/jquery/1.9.0/jquery.min.js
دفاع مقدس
نباید چنين انديشيد كه جنگي بود و در زمان ماضي تمام شد و حالا جنگي ديگر هست.
جنگ را مي شود تحقير كرد، سياه خواند و كمر به هدم اش بست، اما نمي توان از ميانش برد. استاده با مشت، چون تك درختي در ميانه دشت. محكم و بلند و استوار.
حالا هر چند ماه و سال و قرن هم كه بگذرد، چون گنجي پنهان، شكفته تر و درخشان تر خواهد شد. اين سنت لايتغير تاريخ است، چرا كه جنگ، قطعه اي در زمين بود كه حقيقت آسمان را مي سرود.

بي هيچ ترديد،  اين چنين درخت تناوري، ازريشه نكندني است. هر چقدر هم كه زخم بخورد، مالكش آن را از سپاه ابرهه، حافظ است؛ بهتر آنكه ما به فكر شترهاي خودمان و چوب هاي دار نسل هاي بعد باشيم كه از هم اكنون، به جرم و جريمه سستي و تقصير در مستورماندن آن جنگ، محكوم مان كرده اند.

هجوم زمان به حماسه ستودني جنگ، آنچنان خانمان برانداز است كه ما را دستخوش ناداني كرده و ندانسته ايم كه نمي دانيم. فقط سالي از آن واقعه مي گذرد و  اين چنين زمان ما را با خود برده است كه آرزويي بسيار دور و دست نيافتني مي پنداريمش و با دست خود جاي پايش را ميان فسانه ها، مستحكم مي سازيم.

ميان شعله، خون، آتش، عطش...

جنگي كه بود، مولود يك معنا بود؛ معنايي كه در سرشتش با خون و آتش در آميخته بود. تندبادي كه برخاسته، مي خواهد جنگ را تنزل دهد و با عقل ابزاري مآل انديشش، دوست تر مي دارد كه مدام از صلح و دوستي و گل و بوته بگويد و از حضرت لسان الغيب نيز تصديقي بيارد كه ... با دوستان مروت، با دشمنان مدارا و سمند تساهل را تندتر براند.

اين انديشه هنگامه اي آغاز گشت كه نام روزهاي پاياني شهريور شد: هفته گراميداشت دفاع مقدس. زمانه اي كه قرار بر بي قراري نبود و مي بايست ام القراي اسلامي را اول ساخت و بعد به ديگران پرداخت، ايده صدور انقلاب را وانهاد و نرخ رشد اقتصادي را چسبيد.

 بايد بيش از هميشه و پيش از گذشته از رفاه و آرامش سخن رانده مي شد و حتي براي روايت جنگ، حاج كاظم ها مجبور بودند از قصه مدد بگيرند و غولي و مرادي و جوانان مريدي و... در پرده مي بايد گفت سخن!

شب است و سكوت است و...

ايرانيان به گواه تاريخ، حتي اگر نويسنده اش، گزنفون باشد و بخواهد جز يونان در عالم جايي نماند، چندان خونريز و كشورگشا نبوده اند. حداقل در اين هزاره، نشانه هاي اين روش بسي نادر است.

 پس بحث در اصالت جنگ، تاييد خونريزي و شقاوت نيست كه مذموم است و محكوم. حرف بر سر آن است كه آن هنگام كه دفاع بر جاي جنگ نشست، خودمان به دست خودمان، بر يك مغالطه مهر تاييد زديم كه آنچه در هشت سال گذشته، دفاع نبوده و جنگي تجاوزگرانه بوده و حالا مي خواهيم تاريخ را دوباره بنويسيم!

تازه مگر از چه دفاع كرده ايم؟ مانده بوديم معطل كه غولي بتازد و ما رنگ ببازيم و ناچار ودست  بسته به ميدان درآييم و از سر ضعف و نداشتن چاره، با او درآويخته ايم و قتال كرده‌ايم. همين؟ يعني از چنين موضعي، دست پايين تر(و پست تر) مي توانستيم نصيب خودمان كنيم؟!

هم دست از آرمان قائدمان برداريم و سلاح صدور را بر زمين بگذاريم، هم بر تهمت تجاوز و زياده خواهي صحه نهيم و هم ماجرا را از حماسه تهي كنيم و همه چيز را درچارديواري ژئوپليتيك بين النهرين محدود كنيم...

در نتيجه جنگمان با درگيري هاي بقيه عالم چه تفاوتي داشته؟ آيا جز يك كشت و كشتار كور، چيز ديگري بوده است؟... فقط اين را براي آيندگان ميراث گذاشته ايم؟

بار گراني بر زمين مانده است

اما ميراث حضرت روح الله چيز ديگري بود. او كه هميشه فراملي مي نگريست،اين چنين آواي انقلابش، طنين انداز جهان شد؛ عراق، كويت، تركيه، لبنان، سوريه، فرانسه، آمريكا و هر نقطه ديگري.

او بود، چون مبلغانش بودند، پس عالمگيرترين سنت گراي قرن، با سرانگشتان تدبيرش، غرب را تكان داد؛ بي شولاي كاپيتاليسم يا سوسياليسم. همين ابر مرد، جنگ را تا رفع فتنه در عالم مي خواست. در ميان سخنانش كمتر ردي از دفاع مي شود جست. او هر جا هست، سخنش را با جنگ مي گشود و مي بست.

خميني، ساده حرف مي زد و صريح؛ مي گفت: جنگ ما جنگ عقيده است و جغرافيا و مرز نمي شناسد و ما بايد در جنگ اعتقادي مان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان راه اندازيم . روشن تر از اين، چه حجتي؟ او نمي خواست جنگ را در نبرد با بعثي ها محصور كند و فراتر از آن را نبيند.

چه مردان سبزي گذشتند

حضرت روح الله، آدم و عالم را بر سبيل حضرت خاتم(ص) مي ديد و داستان ايران امروز را استمرار نزاع ازلي و ابدي فقر و غنا مي دانست. او مبعوث شده بود تا عالم را از نو بسازد و از نو آدمي (حالا اگر برخي خرده بگيرند: پس كجاست اين نوساخته ها؟ پاسخشان نيم پوزخندي بيش نيست؛ كه خميني همين برايش بس كه بساط هر ذلت پذيري را در عالم برچيد و خواب حراميان استعمارگر را بي خواب كرد. روحش شاد!)

 و جايگاه مظلومان و ظالمان را بهتر بنمايد، چرا كه خويش را مقدمه انقلابي عظيم مي دانست كه آن هنگام كه همه جا از جور و تعدي پر شده و عصيان، جان آدميان را به لبشان رسانده، زمين را از عدل و داد مي آكند و حكومت را به وارثان حقيقي اش باز مي گرداند.
بي شك در اين مقدمه سازي، مي بايست در جنگ، دوست و دشمن مان را مي شناختيم كه شناختيم و در گامي فراتر، هيمنه دشمنان مان را مي شكستيم. باز هم از اوست كه: ما در جنگ، ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستيم و چنين هدفي، در سايه سار دفاع محقق شده است؟!

او فراتر مي رفت و در گره زدني آشكار، هستي انقلاب بهمن۵۷ را در تجسم جنگ مي دانست؛ آنجا كه موكد مي داشت انقلابمان را در جنگ به جهان صادر كرده ايم ، قصدش تصريح بر حقانيت  ايران و سلحشوري ايرانيان بود؛ همان هنري كه بعدها با آمدن دفاع ، عيب تعبير مي شد.

كدام قله چنين سرفراز و پا برجاست؟

همان تبارشناسي دفاع و جنگ، ما را رهنمون اين منزل است كه اولي زحمت است و نقمت، اما دومي نعمتي است و بركت. تا نبارد، خشكسالي ساليان دور و دراز سلطنت از ميان نمي رود. خميني همين را مي ديد كه از بركاتش ياد مي كرد كه هر روز ما در جنگ بركتي داشته ايم كه در همه صحنه ها از آن، بهره جسته ايم.

  اين چنين، آهن انقلاب، آبديده تر و مقاوم تر مي شد و ورود هر روزه نسيم شهادت، رسالت را در يادها زنده مي كرد.

اگر جنگ، عذاب بود و همه آرزوها بر آب، چگونه به دقت، مثلت زر و زور و تزوير را نشانه مي شد گرفت؟ استمرار روح اسلام انقلابي در پرتو جنگ تحقق يافت و  اين گونه حضرت روح الله، عقبه فكري اش را استوار كرده بود. جنگ، ترويج جنايت نبود، بلكه تاكيد رشادت بود، آن هم در همه عرصه ها؛ از نفس و مال و قدرت و... نه يك درگيري ساده فيزيكي با ادوات نظامي.

او مي خواست اين ميراث را ماندگار كند (و كرد) چرا جهاد را مي فهميد و حضور را بو مي كشيد. مي دانست، دريچه هايي براي رفتن گشوده شده و بايد جنگيد، تا رهيد. باز هم، همان سوال: و مگر اينها را در سايه دفاع مي توان يافت؟

دردم از يار است و...

تازه نبايد چنين انديشيد كه جنگي بود و در زمان ماضي تمام شد و حالا جنگي ديگر هست. جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار، جنگ پابرهنه ها و مرفهين بي درد، سال هاست كه شروع شده و تمامي ندارد.

 حتي اگر نامش را تغيير دهيم، از معنا تهي نمي شود. هر چه هم كه بكوشيم و بخواهيم. ولي... ولي شايد راه هاي ديگري(وبهتري) هم باشد كه اگر نشد معنا را ستاند و واژگونه اش كرد، حداقل سازي ديگر كوك كرد و راهي ديگر رفت؛ همان اتفاقي كه در شرف وقوع است؛ داستاني كه مسير داستان را عوض كرده است و دارد سر از ناكجا آباد، سياهي و ناميدي در مي آورد؛ آن هم به دست متهمان وادادگي و ترسويي بلكه حاضران و خالقان حماسه.

خسته و دنبال راه نو و به دنباله عبور از كليشه ها. بهانه كار هم، بازانديشي و واقع نمايي و نقد جنگ به دست داده است.

اول قرار نبود بسوزند عاشقان

در اين ورطه، ديگر مجادله بر سر دفاع و جنگ نيست. برخي آمده اند و مدام از رانندگان مشروب خوار متحول شده، ثروت اندوزان مال مردم خوار، ديوانگان گوشه آسايشگاه و... حرف زده اند و در تحليل خود، قصد كرده اند دريچه هاي نويي به روي مخاطب بگشايند.

 پاي حرفشان كه مي نشيني، از روايت غيرشورآفرين و فاقد حماسه دفاع مي كنند و مي گويند بايد همه واقعيت را تاباند؛ حالا چه مهم، كه ماجراي كشته شدن غواصي در شب عمليات باشد يا عشق پسركي به دختركي در ميان كوه يا چيزهاي ديگر.

مدافعان نيز تطور ادب و هنر غرب در نسبت با جنگ دوم ملل را پيش مي كشند كه چگونه در ميانه دهه هاي 60 و 70 و 80، ضدجنگ شد و اكنون در رجعتي آشكار، روح دليري را مي ستايد. و آنچه را در شرف وقوع است يك تغيير تدريجي مي نامد كه آتيه اش بازگشت به اصل است.

ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است

نه آنكه پاي استدلاليان چوبين بود، بلكه قياس شان مع الفارق و ره زن! گويي ما هم براي يكي،دو كيسه زر و اندكي زمين و ارثي از مستعمرات، پاي در جنگ گذاشته ايم و مي خواستيم پوزه خرس شرقي را در ويتنام به زمان بماليم و... كه حقمان است تا هر درشتي را به نام نقد و سيادت از واقعيت، به جنگ نسبت دهند.

 نه! اشتباه نشود؛ حرف بر سر اصالت جنگ و عصمت جنگ آوران نيست، ولي مقصد از پيش معلوم است و قصدمان پيچيدن نسخه غربي هاست(باز هم بي توجه به بر و بوم خودمان).

معلوم است كه چه نتيجه اي به بار خواهد آمد. سروراني كه روزگاري برترين و والاترين معاني جنگ را در دل آثار خود تابانده اند و به يادگار گذاشته اند، حالا جاي خود را در زمين بازي عوض كرده اند و نعل وارونه مي زنند.

 اتهام بزرگي است؟ نه، حقيقتي است تلخ، چون آنان با حافظه قديم خود براي نسلي فاقد و فارغ همه آن دغدغه ها مي نويسند و مي سازند و... و اصلا چيزي در انتها بر جاي نمي ماند كه شوق آفرين و برانگيزاننده باشد؛ مي شود يك ماجراي پر كشش داستاني كه مي تواند در هر جاي جهان رخ بنماياند؛ نه با نگاهي فراملي، بلكه در حد و حدود مناسبات زميني و معادلاتش.

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

اينجا مدام تاكيد و تصريح و تلويح به فسانه زدايي از جنگ است. گويي همان زبان پر ايهام حاج كاظم فقط به كار مي آيد و جز او،  اين حرف، خريداري ندارد. مداوم بر  اين اصل تاكيد مي شود، آنچنان كه افسانه اي بوده و داستان هاي قهرمانانه اش را بايد كناري گذارد و دوباره در گفتماني انتقادي بازخواني اش كرد. تا چه؟ خدا مي داند!

انگار همه دروغ به هم بافته اند و اين وظيفه تاريخي برخي است كه افسون زدايي را (بر سبيل سم زدايي) وجه همت خود قرار دهند و اگر اثري مي آفرينند، حتما و حتما از همين زاويه باشد. افسوس كه نه قياس با فرنگ، آرامش بخش و اطمينان ساز است و نه اميد به اميدي به سياستگذاران است.

 آنچه تنها مايه تسلي است، صداقت مدعيان اين دگر انديشي است كه كورسويي از تعالي و حفظ و نشر آثار جنگ را در دل روشن مي كند.

برچسب‌ها: یک جفت پوتین دلگیر
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در چهارشنبه سوم مهر 1392 و ساعت 19:20 |

شب قبل از حمله ناجوانمردانه صدام حسين به كشور عزيزم ايران در خط پرواز شيفت بودم . اون موفع بچه ها در سه شبفت كه به طور گردشي تقسيم مي شد به سر كار مي آمدند . كار شيفت شب معمولآ خيلي راحت بود . و اگر پروازي اعلام مي شد انجام مي داديم . و گرنه به صورت آماده به سر مي برديم . بعضي از  همكاران به دليل اين كه روزها مشغول به فعاليت هاي ديگري بودند ، همون سر شب پوتين ها رو در آورده و مثل خونه ي خاله شون تخت مي گرفتند مي خوابيدند ! بعضي ها هم با دوستان ورق بازي مي كردند ! بازي " حكم " خيلي رواج داشت . البته اين رو هم بگم  خوابيدن و تخته نرد و ورق بازي جرم بود . ولي تركيب هر شيفت طوري انتخاب مي شد كه اغلب با همديگر هم مرام باشند . و اگر بر حسب اجبار يك غير خودي يا به اصطلاح آن ايام يك حزب الهي در تركيب قرار مي گرفت ، افسر سر شيفت همون سر شب او رو آف مي نمود . تا خداي ناكرده نره گزارش بده يا زير آب بچه ها رو بزنه . اما بشنويد از من كه نه حكم بلد بودم و نه صبح ها كار مي كردم كه شب تو اداره خوابم بگيره . به همين دليل تا صبح بيدار بودم و سر به سر بچه ها مي گذاشتم .

 

خوب يادمه يه درجه دار راننده داشتيم كه طفلك خيلي سر به زير و مومن بود . با شوخي بي ادبانه بچه ها كه واقعآ بد جوري بين برخي از همكاران رواج داشت  سرخ مي شد و با يك لبخند نمكي سعي مي كرد از دست افسران خط فرار كنه . نمي دونم بچه قزوين يا زنجان بود ولي به هر حال اهل هر جايي كه بود خيلي آدم با تقوا و درستكاري بود . بچه ها چون به او اعتماد داشتند كه كسي رو لو نمي دهد و از  طرفي هم  نمي تونستند آف اش كنند چون در صورت نشستن هواپيما او مي بايست با ماشين " مرا تعقيب كن " در جلوي هواپيما حركت مي نمود و جاي پارك را به خلبان نشان مي داد . در حضور او همه كار مي كردند . همون طور كه گفتم يكي از كار هاي من در ايام شيفت شب ، اذيت كردن و سر به سر گذاشتن با بچه ها بود .  اون شب من به اين بدبخت راننده كه بعد از صرف شام تخت مي گرفت مي خوابيد گير دادم . او هميشه عادت داشت  زنگ ساعت خود را براي قبل از اذان صبح كوك نموده و بعد از خواندن نماز صبح با دوچرخه قشنگي كه داشت به خونه اش بره . نيمه هاي شب وقتي در خواب ناز بود و به قولي هفت تا پادشاه رو در خواب مي ديد رفتم سراغش ...

 

يواشكي رفتم سراغ اش و ساعت او را حدود 2 ساعت جلو كشيدم ! و همين طور ساعت ديواري خط پرواز را هم جلو كشيدم و با ساعت راننده تنظيم نمودم . به بچه ها گفتم صداش رو در نياوريد تا ببينيم عكس العمل او چه خواهد بود ؟ ساعت طفلك رآس ساعت 4 ( به حساب او ) زنگ خورد . در صورتي كه ساعت 2 بامداد بود !! بنده خدا سراسيمه بلند شده و خواب آلود به ساعت اش نگاه كرد ولي انگار به چيزي شك كرده باشد رفت سراغ ساعت ديواري خط پرواز ... و زماني كه مطمئن شد  وقت اذان صبح است ، بنده خدا شتابان رفت وضوء گرفت و شروع به خوندن نمازش نمود . بچه ها با ديدن اين صحنه حسابي خنده شون گرفته بود .ولي به زحمت جلوي خنده هاي خود را گرفته و منتظر اقدام بعدي او كه همانا سوار بر دوچرخه شدن و ترك خط پرواز بود ، شدند . و او دقيقآ همين كار را انجام داد و هر يك از ما بعد از رفتن او ، صحنه هاي بعدي مواجه شدن هاي او زا تجسم و تعريف مي كرديم . مثلآ دژبان جلوي در چه فكر خواهد كرد ؟  بچه هاش تو خونه چي خواهند گفت ..؟ واكنش او چگونه خواهد بود ...؟  و همه مي خنديديم ..

               

خوشا به سعادت چنين افراد ساده و متقي . خدايا من رو بابت اين شوخي ببخش . به هر حال با دميدن خورشيد و آمدن برو بچه هاي شيفت صبح خط پرواز رو ترك كردم . فقط يادمه كه خونه نرفتم  و  تا نزديكي هاي ظهر بيرون بودم . نزديك ساعت 2 بعد از ظهر بود كه به خونه كه در همين بلوك هاي ده طبقه شهرك توحيد ( محل سانحه هواپيماي سي – 130 حامل خبرنگاران ) قرار  داشت رسيدم . با آسانسور همراه با پاكت هاي ميوه و خريد هايي كه كرده بودم به طبقه نهم رسيدم . از روي تراس جلوي در ورودي خونه مي شد ابتداي باند فرودگاه مهر آباد رو مشاهده كرد . و من همسرم رو صدا زدم تا بار ها رو از دستم گرفته  تا بتونم پوتين هايم رو در بيارم . در همين اثنا چشمتون روز بد نبينه ديدم چند فروند شكاري ( كه فكر مي كردم متعلق به پايگاه خودمون باشه )  در ارتفاع خيلي پائين  و با سرعت در حال پرواز هستند . متعاقب آن چندين صداي انفجار مهيب رو شنيدم . خطاب به همسرم گفتم بدو بيا نگاه كن . شكستن ديوار صوتي كه ديشب در باره اش صحبت مي كردم ، همينه !! همسرم با تعجب جواب داد ولي تو در مورد دود و آتش چيزي نگفتي !!

وقتي خوب به باند و پايگاه خودمون نگاه كردم ديدم حق با اوست . انگار اتفاقي رخ داده است ! چون دود غليظي از چند نقطه خط پرواز به چشم مي خورد . به تنها چيزي كه فكر نمي كردم  حمله هواپيماهاي عراقي به تهران بود .  من هميشه عادت داشتم هر هواپيماي سي – 130 رو كه در آسمان مي ديدم  به هركي كه كنارم بود توضيح مي دادم كه  خلبان اين هواپيما كيه ..  از كجا مي آيد .. شماره سريالي كه روي دم آن نوشته شده است چند است !! و ....  البته پي بردن به شماره هواپيما رو از روي چراغ قرمز  روي دم و در بعضي از هواپيماهاي مدل بالاتر كه روي كمرشون قرار داشت تشخيص مي دادم .  ولي مسير و نام خلبان رو از روي جدول پرواز ها  كه بر روي ديوار خط پرواز نصب بود  به خاطر مي آوردم .  اون روز قبل از اين كه همسرم رو براي نشان دادن شكاري ها صدا كنم ديدم كه هواپيماي اكتشافي ما ملقب به خفاش ( تقريبآ كاربرد آواكس رو داشت ) با عجله در حال نشستن در مهرآباد است ! حالا از كجا فهميدم خلبانش عجله داره ؟!!  به خاطر آنتني مخصوصي  بود كه فقط اين نوع هواپيما ها دارند . و خلبان بايد قبل از نشستن بالا ببرد . در حالي كه در حال فرود داشت بالا مي رفت ! فهميدم عجله داشته يادش رفته است !!

             

روز اول جنگ  ،  پايگاه يكم ترابري   :

به محض اين كه شرايط رو غير طبيعي احساس كردم ، سريع سوار ماشين ام شده و قصد رفتن به پايگاه رو داشتم كه سر راه سرپرست خط پرواز جناب معمارزاده ( الان خيلي پير شده است ) رو ديدم . او از من پرسيد چه خبر شده بهروز ؟ گفتم والله من صداي انفجار شنيدم ولي بعدش ديدم از پايگاه دود غليظي بلند شده است .!! گفت صبر كن من هم با تو مي آيم . وقتي از منازل سازماني زديم بيرون جماعت زيادي رو ديدم كه به سمت فرودگاه و پايگاه در حال دويدن هستند . خطاب به آقاي معمارزاده گفتم نمي دونم چه خبر شده است ؟ ولي مردم چرا به سمت پايگاه هجوم مي برند ؟! از يكي از مردم در حال دويدن پرسيدم عمو جان چه خبر شده است ؟ گفت خبر نداري ؟ نيرو هوايي ها كودتا كرده اند !! و ديگر نماند تا منبع اين خبر را بپرسم ! به هزار مكافات از لابلاي جماعت به سختي عبور كرده و خود را به پايگاه رسانديم . با كمال تعجب ديدم افراد غير نظامي فوج فوج وارد پايگاه شده اند . و بدون اين كه دژبان جلوي در ممانعتي به عمل آورد  مردم وارد رمپ پرواز شده اند . هيچ كس هم پاسخگوي سئوالات ما نبود ! خداي من چه اتفاقي افتاده است ؟

تا قبل از فرار بني صدر ما مي تونستيم با ماشين هاي خودمون تا جلوي رمپ پرواز برويم . وقتي به رمپ رسيديم با تعجب ديدم يك عده جوون دارند هواپيماهاي جت فالكون رو هل مي دهند . و چند نفر از افسران خط پرواز هم آن ها رو راهنمايي مي كنه تا از منطقه دور نمايند ! از اولين نفر بچه هاي خودمون جريان رو جويا شدم گفتند عراق حمله كرده است . از من خواستند سريع هواپيماهاي سي – 130 را كه كنار هم پارك شده اند رو به انتهاي باند برده و با فاصله از يك ديگر پارك نمايم . بقيه هم همين كار رو مي كردند . در حالي كه اولين هواپيماي دم دست را به سمت انتهاي باند نظامي مي بردم ، ديدم يكي از بچه هاي خط پرواز به اسم " ياري فرد "  كه قد درازي هم داشت با رشادت هر چه تمام تر  سرگرم جلوگيري از به بيرون پاشيدن  بنزين هاي داخل باك يك فروند بوئينگ سوخت رسان 707 است كه به طرز معجزه آسايي از آتش سوزي نجات يافته است . تركش مذاب موشك  شليك شده از ميگ عراقي بدنه تانكر را بد جوري صدمه زده و سوراخ كرده بود ! و بنزين با شتاب هر چه فراوان در حال بيرون ريختن بود .

 

اقسر فوق الذكر با پيچاندن كاپشن پروازي خود به درون سوراخ كه هر لحظه امكان انفجار آن مي رفت  سعي در جلوگيري از يك فاجعه بزرگ داشت  . واقعآ صحنه خيلي دردناك و عذاب آوري بود . از هر طرف دود و آتش به پا خواسته بود .  وقتي به خط پرواز برگشتم شنيدم با اولين شليك رگبار مسلسل و شليك موشك به پايگاه متاسفانه يكي از صميمي ترين دوستانم به نام " دامغاني " تركش خورده است و بچه ها به نزديك ترين بيمارستان يعني شماره 2 منتقل كرده اند . ولي تلاش پزشكان چاره ساز نبوده و طفلك شهيد شده است . در حقيقت او اولين شهيد جنگ تحميلي محسوب مي شود . همه سراسيمه و ناراحت بودند . تعداد بچه ها هم كم بود . هجوم افراد غير نظامي كه با نيت كمك آمده بودند بيشتر سبب دست و پا گير شدن بچه ها شده بود . در همين بگير و به بند ها بود كه يكي از افسران كمك خلبان كه اسمش رو فراموش كردم ولي تو گردان پروازي " حسن گوشكوب " صداش مي كردند ، براي جابجاييهواپيما ، تنهايي پشت فرمون نشسته و وقتي مي خواست هواپيما رو به حركت در آورد ، هول شده و بال چپ اش رو نديده است ... 

بال هاي بلند هواپيمايي سي –  130 طوري است كه از كابين فراخ و بزرگ هواپيما ديده نمي شود . يعني خلبان بايد سر خود را كج كرده و پشت شونه ي چپ اش رو نگاه كرده تا بتواند بال اون سمت رو ببينه ! ولي به هر حال براي يك خلبان حرفه اي مشاهده بال چپ هواپيما خيلي راحت است . اين بال راست است كه از روي صندلي سمت چپ ديده نمي شود . ولي اين بنده خدا حسن گوشكوب بقدري هول شده بود كه يادش رفته بود هواپيما بال هم دارد . شايد فكر كرده بود پشت فرمون پيكان قراضه باباش نشسته !! از بد شانسي او هواپيمايي رو انتخاب كرده بود كه در رديف جلو رمپ پرواز نزديك به ساختمان آشيانه پارك شده بود !! و جناب كوشكوب عزيز ما كه در حقيقت مجاز به روشن كردن هواپيما بدون حضور خلبان يك نبود ، به لحاظ شرايط اضطراري زمان جنگ از روي خير خواهي هواپيما رو روشن نموده و بعد از دقايقي بال چپ اش را محكم به دكل بلند پرژكتور كنار رمپ مي كوبد . و از طرفي چون آمريكايي هاي احمق و بي سواد باك سي – 130 ها رو درون بال قرار داده بودند !!!  در يك چشم به هم زدن هواپيما تبديل به تلي از آتش مي شود ..


برچسب‌ها: روایتی خواندني از روز اول جنگ
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در چهارشنبه سوم مهر 1392 و ساعت 19:13 |

شهید علی‌اصغر رنجبران در بیست و سوم آبان سال 1335 در میدان خراسان تهران به دنیا آمد. علی‌اصغر که تنها پسر خانواده نیز بود. معارف دینی را در کنار تحصیل فرا گرفت. سپس بعد از اخذ مدرک دیپلم در رشته علوم تجربی از دبیرستان تمدن تهران به مبارزان انقلابی پیوست.

شهید رنجبران بعد از پیروزی انقلاب در تاریخ 22/8/1358 وارد سپاه پاسداران شد و دوره 15 روزه آموزشی را که به پایان رساند. با سمت فرمانده دسته به بیجاراعزام شد.

 با بازگشت به تهران در پادگان ولیعصر(عج)‌ مشغول کارهای اطلاعاتی شد. ایشان برای مدتی سمت فرماندهی گروهانی در سرپل ذهاب را بر عهده داشت. با انتقال به تهران حفاظت از لانه جاسوسی و فرماندهی گروهان 2 ازگردان 4 سپاه را پذیرفت. اوایل سال 1360 حفاظت از بیت امام(ره) را بر عهده گرفت و درخرداد ماه همان سال درکنار احمد متوسلیان به مریوان اعزام گشت. در اواسط همان سال فرماندهی گردان 6 سپاه در پادگان ولیعصر (عج)‌ را به او سپردند. علی اصغر در عملیات فتح‌المبین با سمت فرماندهی گردان، عملیات بیت‌المقدس، عملیات والفجر4 با عنوان جانشین فرماندهی تیپ 3 ابوذر به جنگ با عراقی ها مشغول بود.

علی اصغر رنجبران معاون تیپ عمار از لشگر 27 محمدرسول‌الله (ص) سرانجام در سیزدهم آبان سال 1362 در مرحله سوم عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین بر اثر مجروحیت از ناحیه پا و شکنجه نیروهای بعثی که چوب دستی او را در دهانش فرو برده بودند به شهادت رسید و در تاریخ 19/8/1362 در بهشت زهرا (س) قطعه 24، ردیف 77، شماره 27 در جوار مزار شهید چمران به خاک سپرده شد.

آنچه خواهید خواند قسمتی است از روزهای سخت مبارزه در جنگ با عراق که شهید رنجبران آن را در دفترچه یادداشت خود روایت کرده است.

در ادامه عملیات شناسایی و ایذایی برادران رزمنده که در مناطق مختلف عملیاتی غرب کشور صورت می‌گرفت در سال 60، براساس مأموریتی که از طرف مرکز به ما محول گردید، قرار شد به مریوان رفته و مأموریتی را ظرف یک هفته انجام داده و برگردیم، بدین جهت با چند تن از بهترین برادران رزمنده که دوره‌های تکاوری و جنگ های چریکی را دیده بودند به منطقه اعزام شدیم. طی صحبت هایی که از قبل شده بود تمام شرایط برای شروع و انجام عملیات آماده بود.

در منطقه جنب و جوش عجیبی بین بچه‌هاافتاده بود و مرتباً مهمات و ادوات رزمی بود که به منطقه عملیاتی نقل و انتقال می‌یافت. نقشه عملیات از این قرار بود که:

می‌بایست ستاد عملیاتی پاوه با ستاد مریوان هماهنگ شده و با شناسایی جداگانه‌ای که از منطقه عملیاتی صورت می‌گرفت متفقاً با هم عمل کنند و ارتفاعات بیاره و... (که ارتفاعات مشرف به این دو شهر تحت اشغال ضد انقلابیون تحت حمایت بعثیون کافر است) را به سقوط کشانده و به تصرف درآورند. طرح عملیاتی به ظاهر بسیار ساده می‌نمود اما برادران عزیز شناسایی که شروع به تشریح منطقه و پستی و بلندی های آن نمودند تازه فهمیدیم که مقداری هم کمبود نیروی کادر و عملیاتی ورزیده داریم و به طوری که تعریف می‌کردند دسته‌ای که وارد عملیات می‌شوند حدود یک ماه در کوهستانهای غرب کشور در میان برف و باران و سرمایه شدید کوهستانی چادر زده و مانورهای سختی را انجام داده بودند تا آمادگی پیدا کرده بودند و بجاست یادی از فرمانده این گردان «شهید حسین نوژه‌ای» و معاون ایشان «شهید رضا چراغی» نماییم. من نیز مسئولیت یک گردان ادغامی از بین برادران ارتش، سپاهی و بسیجی را داشتم و از آنجا که نمی‌توانستم و نمی‌بایست تنها به آنچه که برادران شناسایی می‌گفتند اکتفا کنم قرار شد مرا نیز یک بار دیگر جهت شناسایی منطقه، زمین و عوارض آن، با خود ببرند. یکبار دیگر هم گفته‌ام عمده‌ترین قسمت یک عملیات، شناسایی دقیق از منطقه‌است که براساس آن شناسایی، طرح عملیات ریخته می‌شود و سپس نیروها هستند که انجام عملیات را به عهده دارند، به این جهت افرادی جهت شناسایی انتخاب می‌شوند که از هر لحاظ ماهر بوده و مهمتر اینکه مخلص باشند، خود را نبازند و مسئله شهادت برایشان حل شده باشد.

باتفاق برادران اسدالله، حاج احمد، چراغی، نوژه‌ای و دو برادر از مجاهدین عراقی به دیدگاه منطقه یعنی بلندترین نقطه منطقه رفتیم و با دوربین یکی دو ساعت منطقه را بررسی کردیم، ‌شیارها، فرورفتگی و برآمدگی ها و موانع را که قبلاً خودشان رفته بودند نشانم دادند، در جبهه مریوان می‌بایست از چندین محور، عملیات صورت می‌گرفت تا به نیروهای عمل کننده در جبهه پاوه الحاق پیدا کرده و به هم دست می‌دادند (الحاق کردن و دست دادن دو تعبیر عملیاتی است و موقعی که در چند محور عملیات انجام گرفته و نیروها به هم می‌رسند و در آن منطقه مستقر می‌شوند، به کار برده می‌شود) این طرح کلی عملیات بود. شب بعد  برادر شهید چراغی، شهید فرجی و شهید عبدی و چهار نفر دیگر از برادران ورزیده شناسایی که از بچه‌های باسابقه منطقه بودند و خیلی در این زمینه کار کرده و تجربه داشتند و به قول خودشان هر شب به شناسایی یک منطقه می‌رفتند و مثل کف دستشان با منطقه آشنایی داشتند. تقریباً ساعت 8- 9 شب در حالی که هوا بسیار سرد بود حرکت کردیم. برف تمام ارتفاعات مریوان را پوشانده بود. پس از دو، سه ساعت پیاده‌روی به پایین ارتفاعات شینگادور رسیدیم و از آنجا به طرف بالا حرکت کردیم. باید اضافه کنم آن موقع به علت اینکه چهار پنج ماهی از فعالیت بدنی‌ام به خاطر کارهای ستادی کاسته شده بود آمادگی لازم و ورزیدگی و چالاکی گذشته را نداشتم.

 فقط یک اسلحه کلاش قنداق تاشو با دو خشاب و یک سرنیزه با خود برداشته بودیم حتی قمقمه نیز همراه خود نداشتیم، می‌خواستیم بارمان سبک باشد. در حالی که کاملاً خیس شده بودیم بالا می‌رفتیم، به بالای قله که رسیدیم می‌بایست به طرف پایین دره که مقر بعثیون بود حرکت می‌کردیم، حدوداً مقدار 200- 300 متر بیشتر پایین نرفته بودیم که پایم گرفت و دیگر قادر به حرکت کردن نبودم و یا حداقل پا به پای آنها نمی‌توانستم حرکت کنم به همین خاطر مرا در آخر ستون قرار دادند و همین علت بود که مرا از بقیه فاصله انداخت و جدا کرد. از اینجا به بعد اصل خاطرات من شروع می‌شود که چه کشیدیم و اگر خواست و اراده خداوند نبود هر لحظه‌اش خود لحظه مرگ و نیستی و یا حداقل اسارت من می‌توانست باشد.

شبی که شناسایی انجام می‌گرفت اواخر ماه بود تاریکی محض که ظلمت شب های زمستان نیز مزید بر آن بود، بر همه جا سایه افکنده بود. نم‌نم باران نیز شروع شده بود از آنجا که شیارها شبیه به هم بود و در شب قابل تشخیص نبود، کافی بود قدمی بیجا برمی‌داشتم تا به شیاری دیگر می‌رفتم و راه اصلی را هم گم می‌کردم، به علت تند رفتن بچه‌ها خیلی عقب افتاده بودم، آنها زیر پای هدف بودند و سعی می‌کردند هر چه زودتر کارشان را انجام دهند و سریع برگردند. فاصله‌ام مرتباً بیشتر می‌شد چندین بار صدا زدم... عبدی، عبدی و...

نمی‌توانستم صدایم را زیاد بلند کنم به همین خاطر نمی‌شنیدند، حالا دیگر تنها شبحی از آنها را می‌دیدم که در حال حرکتند. تازه این هم تا زمانی بود که در یک خط مستقیم در حرکت بودند همین که سرازیر شدند دیگر هیچ چیز دیده نمی‌شد، از رسیدن به آنها ناامید شده بودم، کمی ترس و دلهره داشتم، منتهای هدف را نمی‌شناختم با خود فکر کردم اگر همین‌جا بنشینم حتماً موقع برگشتنشان مرا خواهند دید و با هم برمی‌گردیم. نزدیک بیست دقیقه‌ای نشستم، خبری نشد؛ بعد فکر کردم به پایین شیار برگردم و بچه‌هایی را که در ابتدای حرکتمان برای حفاظت گذاشته بودیم پیدا کنم لااقل منطقه برای آنها مشخص بود. پایین رفتم و هرچه صدا کردم جوابی نشنیدم، هنوز ناامید نشده بودم، به مسیری که از ابتدا حرکت کرده بودیم رفته و همانجا نشستم به این خیال که اینها بالاخره از همین مسیر رد می‌شوند، هرچه نشستم خبری نشد.

هوا دیگر روشن شده بود اما چون زمستان بود و هنوز باران می‌آمد، دره را مه غلیظی پوشانده بود. چشمم جایی را نمی‌دید به زحمت خودم را از ارتفاعات مقابل بالا کشدیم و یک مقدار که راه رفتم به علت لغزندگی زمین زیر پایم در رفت و روی تخته سنگی افتادم. وقتی به بالای سرم نگاه کردم سنگرهای دست‌چین دشمن را دیدم دقیق‌تر به اطراف نگاه کردم دور تا دورم را سنگرهایی احاطه کرده بود. نمی‌دانستم داخل آنها آدم هست یا نه ولی به هر حال دیگرحتی لحظه‌ای توقف کردن در آنجا را جایز نمی‌دیدم که اگر هوا روشن می‌شد و مه فرو می‌نشست و خورشید سر می‌زد اسارتم حتمی بود. لباسم یک اورکت معمولی برادران سپاه با شلوار سبز سپاهی و کلاهی پشمی که بر سرم کشیده بودم با ریش انبوهی که هر کس از دور می‌دید به راحتی می‌فهمید که رزمنده‌ای از سپاه اسلام هستم. پشت تخته سنگی به حالت چمپاتمه نشستم هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم. کوچکترین حرکتم باعث این می‌شد که به سراغم بیایند. تا غروب آن روز به همان شکلی که بودم ماندم تشنگی و گرسنگی کم‌کم اذیتم می‌کرد. باران از صبح قطع نشده بود.

ساعت 6 بعدازظهر بود که صدای ماشین عراقی‌ها را شنیدم که تدارکات می‌آورد. دیگر هوا تاریک شده بود که ناگهان یکی صدایم کرد، فکر کردم خواب می‌بینم خوب دقت کردم صدای شهید چراغی را شنیدم که مرتب صدایم می‌زد. با خوشحالی خودم را از آن ارتفاع بالا کشیدم و متقابلاً چراغی را صدا زدم، بعد از مدتی صدای چراغی ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد و من هنوز او را پیدا نکرده بودم، زمانی او را دیدم که دیگر چون شبحی به نظر می‌رسید و تا خودم را به طرف آن شبح برسانم به کلی محو شده بود؛ خدایا چه سرنوشت و قسمتی پیش‌رو داشتم من که در عملیات‌های مختلف شرکت داشتم و بعضاً زخمی هم شده بودم لیاقت شهادت را پیدا نکرده بودم و حالا در این موقعیت به این صورت مردن؟! ترس از مردن نداشتم دوست داشتم خداوند مرگم را در مقابل ایثار خونم قرار دهد، می‌ترسیدم بدون اینکه حتی یک بعثی را به جهنم بفرستم به اسارت آنها یا ضد انقلابیون درآیم. پایین منطقه آلوده به وجود دمکرات ها، کومله و بقیه دارودسته کثیف‌شان بود و بالایش هم که پر از سنگرهای عراقی بود. (بعداً فهمیدم موقعی که من بچه‌ها را صدا می‌زدم آنها فکر می‌کردند من اسیر ضد انقلاب‌ها یا بعثی‌ها شده‌ام و آنها  مرا به زور مجبور به صدا زدن آنها کرده‌اند و لذا اگر هم می‌شنیدند جواب نمی‌دادند به همین خاطر دیگر دنبالم نیامدند.)

بعد از اینکه از پیدا کردن آنها ناامید شدم، پیراهن و شلوار سپاه را از تنم بیرون آوردم و زیر تخته سنگی پنهان کردم که اگر از بین رفتم و یا اسیر شدم با لباس سپاه نباشم که موجب خوشحالی دشمن باشد. دوباره باران شروع به باریدن کرده بود، سرما و بارش سیل‌آسای باران و نداشتن سرپناهی شدیداً اذیتم می‌کردم به طوری که صدای بهم خوردن دندان‌هایم را می‌شنیدم. تمام بدنم را رعشه گرفته بود و به شدت می‌لرزیدم در این مدت 48 ساعت هیچ آبی نخورده بودم بدنم شدیداً احتیاج به آب داشت.


برچسب‌ها: يک شهيد از عمليات چريکي در غرب کشور
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در چهارشنبه سوم مهر 1392 و ساعت 18:27 |

پس از کسب اطلاع از حضور ستون مکانیزه سازمان منافقین خلق در شبانگاه سوم مردادماه1367 در حوالی گردنه حسن آباد که در حال پیشروی به سمت شهر کرمانشاه بودند  با توجه به حضور تعدادی از رزمندگان اسلام در گردنه چهارزبر (مرصاد) و رسیدن تعدادی دیگر از یگانهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و تقویت این خط پدافند اولیه از پیشروی منافقین به سمت شهر کرمانشاه ممانعت به عمل آمد این مقاومت ایثارگرانه منجر به کسب زمان لازم برای تصمیم گیری و طرحریزی در خصوص چگونگی پای کار آمدن نیروهای خودی و نحوه انهدام دشمن گردید.

مرحله اول: بکارگیری بالگردهای پایگاه هوانیروز کرمانشاه بمنظور شناسایی هوایی از منطقه حضور دشمن و حمله به ستون مکانیزه منافقین در گردنه حسن آباد و تنگه چهارزبر

مرحله دوم: بهره گیری از توان نیروهای هوایی بویژه پایگاه نوژه همدان در حمله به ستون مکانیزه دشمن در گردنه حسن آباد و دشت بین گردنه حسن آباد و گردنه چهارزبر و تنگه چهارزبر  

پس از حضور مسئولین و فرماندهان سطوح عالی جنگ در شهر کرمانشاه و تجزیه و تحلیل اخبار واصله از آخرین وضعیت نیروهای خودی و دشمن و بررسی شرایط موجود به منظور جلوگیری از سقوط شهر کرمانشاه و انهدام نیروهای دشمن تدابیری به شرح زیر اتخاذ و بمرحله اجرا گذاشته شد.

مرحله سوم: جمع آوری- امدادرسانی- جابجایی و بال برد نیروها در سطح منطقه و استقرار یگانهای تازه نفس بسیج و سپاه در گردنه ها و عوارض حساس منطقه به منظور بستن راههای فرار دشمن

مرحله چهارم: حمله همه جانبه به دشمن- انهدام نیروهای دشمن- آزادسازی و پاکسازی شهرها و مناطق اشغالی

بنابر تدابیر اتخاذ شده مراحل 1و2و3و4 عملیات تحت عنوان عملیات مرصاد  از ساعت 06:00 روز پنجم مردادماه 1367 با رمز مبارک یا علی ابن ابی طالب (ع) علیه نیروهای سازمان منافقین خلق به مرحله اجرا در آمد اجرای مراحل مختلف این عملیات منجر به وارد شدن ضربات مهلک به نیروهای ارتش منافقین گردید و بخش اعظم آن نیروها نابود گردید و باقیمانده نیروهای منافقین که در حال فرار به خاک عراق بودند در کمین نیروهای خودی گرفتار شدند. و عرصه چنان به آنها تنگ شد که در روز هفتم مرداد ماه 1367 با تحمل تلفات سنگین انسانی و خسارات تجهیزاتی بطور رسمی خبر عقب نشینی نیروهایشان از داخل خاک ایران رااعلام کردند و بدین ترتیب عملیات مرصاد به پایان رسید و آخرین برگ مقاومت و ایثار رزمندگان ایرانی به پرونده دوران دفاع مقدس افزوده شد.


برچسب‌ها: چگونگی اجرای عملیات مرصاد
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در چهارشنبه سوم مهر 1392 و ساعت 18:22 |

*چرا شهید نمی‌شوم

پدر شهید می‌گوید: شب شهادت احمد، خواب دیدم در کربلا هستم، جمع زیادی را دیدم که کلاهخود بر سرشان هست و شال سبزی را هم به کمر بسته‌اند و همگی به من می‌گویند: احمد شهید شده!

احمد در عملیات ثامن الأئمه (شکست حصرآبادان) به همراه شهید بزرگوار محمدحسین باقرزاده شرکت کرده بود، در حین عملیات ترکشی به شکم احمد اصابت می‌کند و روده بزرگش پاره می‌شود. تا 6 ماه برای معالجه و درمان بستری بود. در طول این مدت همیشه می‌گفت: خدایا! چرا من دارم خوب می‌شوم؟ چرا من شهید نمی‌شوم؟

 

 

*اگر شهید شدم با لباس بسیجی دفنم کنید

محمود نیکجو (برادر شهید) می‌گوید: به عنوان سرباز در کردستان خدمت می‌کردم. روزی احمد پیشم آمد. آخرین باری بود که می‌دیدمش. حال و هوای دیگری داشت. وقتی می‌خواست به جنوب برگردد تا ترمینال بدرقه‌اش کردم، در حال رفتن به من گفت: داداش! مراقب زن و بچه‌ام باش.

- این چه حرفیه؟ ان‌شاءالله زودتر بر می‌گردی.

- من خواسته‌ای از خدا داشتم و فکر می‌کنم مستجاب شده. اگه شهید شدم منو با لباس بسیجی دفنم کنید.

 

 

*احمد نذر امام هشتم بود

خواهر شهید نیز روایت کرد: احمد نذر امام هشتم، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) بود. مادرم چهار پسر بدنیا آورد ولی هیچ کدام زنده نماندند تا اینکه دست به دامن امام هشتم شد و امام رضا(ع)، احمد را به ما هدیه کرد. این بار احمد ماندنی شد؛ احمد به قدری زیبا بود که مثال زدنی نبود، موهای طلایی داشت، واقعاً زیبا بود، مادرم می‌ترسید بچه را بیرون بیاورد تا از چشم زخم در امان باشد. تا 7 سال مادرم به احترام امام رضا(ع) لباس مشکی به تن احمد می‌کرد و وقتی احمد را به سلمانی برای اصلاح می‌برد، موهای زیبا و طلایی سرش را جمع می‌کرد. بعد از این هفت سال، موهایی را که جمع کرده بود، وزن کرد و مساوی با وزن موها، پول، وزن کرد و به مشهد برد و به پاس تشکر، به درون ضریح حضرت رضا انداخت.

من خواهر بزرگتر احمد بودم، خیلی به او علاقه داشتم و به من نزدیک بود. اگر روزی نمی‌دیدمش، دیوانه می‌شدم. شب آخری که داشت به جبهه می‌رفت، گفت: آبجی! من دارم می‌رم. با او روبوسی کردم و گفتم:

احمدجان! خدا تازه 2ماهه که بهت بچه داده، کجا می‌خواهی بروی؟! بچه پدر می‌خواد؛ بچه خیلی عزیزه؛ تو چطور می‌خوای از این بچه دل بکنی؟! صبر کن محمدرضا بزرگتر بشه، بعد برو جبهه.

- نه! اگه رضا بزرگتر بشه، به من پایبند می‌شه و دیگه من تمی‌توانم رضا را ول کنم. الآن که رضا منو نمی‌شناسه، باید برم.

خواهر کوچکترم هم نشست جلوی احمد و شروع کرد به شانه کردن محاسن طلایی و زیبای احمد و هِی به احمد می‌گفت: داداش! تو رو خدا نرو!

 

 

 

*انتظار نداشته باش در کنارت بمانم

همسر شهید می‌گوید: پدرم شهید شده بود، احمد آمد به خواستگاری من. شب خواستگاری به من گفت هدف من از ادواج اینست تا نصف دینم را کامل کنم، برای همین می‌خواهم ازدواج کنم وگرنه به عنوان یک همسر نباید چنین انتظاری داشته باشی که در کنار شما بمانم.

بعدالتحریر

*بگذار ماه تا وسط آسمان بیاید

احمد برای به دنیا آمدن محمدرضا، مرخصی آمده بود، وقتی محمدرضا دوماهه شد تصمیم گرفت دوباره به جبهه برود. ساعت 12 شب بود، وضو گرفت و نماز خواند، کمی با محمدرضای دوماهه‌اش بازی کرد و او را نوازش کرد. به همسرش گفت: من دارم می‌رم و دیگه بر نمی‌گردم، این دفعه دیگه شهید می‌شم، جان تو و جان محمدرضای دوماهه‌ام.

رفت ولی این آخرین دیدار با خانواده‌اش نبود؛ بعد از نیم ساعت برگشت، دل کندن از این دو ماهه مانند خودش زیبا، سخت بود برایش؛ به همسرش گفت: می‌مانم تا ماه به وسط آسمان بیاید، بعد می‌روم.


برچسب‌ها: زیباترین شهید لشکر 25 کربلا
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در سه شنبه دوم مهر 1392 و ساعت 19:32 |
اواخر فروردین ماه بود، پیكر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزب‌الله در مقابل حوزه هنری تشییع می‌شد،‌ در همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد،‌ آقا برای ادای احترام به شهید علی‌رغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد،‌ كنار پیكر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بی‌صدا در حالیكه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیكر سربازش در ذهن دارد.
و چه سخت است،‌ كه سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاك بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری كه فرزند،‌ سرباز و سردار فاتح قلبش را به خاك می‌سپرد. 


برچسب‌ها: تشییع با شکوه
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در سه شنبه دوم مهر 1392 و ساعت 19:27 |

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

 "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد

"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد:

"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."

مجموعه‌ی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

"یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز شد."

کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:

"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاند وظایف و تعهدات اداری.

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه هم‌خوانی نداشت، از ادامه‌ی تدریس صرف‌نظر کرد. مجموعه‌ی مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسیر بیش‌تر در مقاله‌ای بلند  به نام "تاملاتی در ماهیت سینما" که در فصلنامه‌ی "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابی در سینما"، "آینه‌ی جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما"و... که از فروردین سال 1368 در ماهنامه‌ی هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعه‌ی این مقالات در کتاب "آینه‌ی جادو" که جلد اول از مجموعه‌ی مقالات و نقدهای سینمایی اوست. جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.

سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود. هرچند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از ده سال مستندسازی و تجارب او در زمینه‌ی کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد. ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او نسبت به سایر هنرها نشد. او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره  ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و... تالیف کرد که در ماهنامه‌ی "سوره" به چاپ رسید. طی همین دوران در خصوص مبانی سیاسی. اعتقادی نظام اسلامی و ولایت فقیه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهانی و تهاجم فرهنگی غرب، غرب‌زدگی و روشن‌فکری، تجدد و تحجر و موضوعات دیگر تفکر و تحقیق کرد و مقالاتی منتشر نمود.

مجموعه‌ی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ی اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ی خروج از عالم غربی و غرب زده‌ی کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبه‌ی بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در سه شنبه دوم مهر 1392 و ساعت 19:15 |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم!

اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!

گواهی بخواهید، اینک گواه:

همین زخمهایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر

 

از این دست، عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 و ساعت 15:51 |

امام خامنه ای



+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 و ساعت 15:48 |

امیر سرتیپ2 خلبان براتپور رهبر دسته پروازی (لیدر) حمله به پایگاه های اچ3 و همچنین امیر سرتیپ 2 خلبان آزاده کاظمیان مهابادی کابین دوم شهید دوران در عملیات معروفی که باعث انتقال اجلاس سران غیر متعهدها از بغداد گردید بودنند. همچنین امیر سرتیپ2 خلبان یزدانی معاون آموزش نهاجا و  امیر سرتیپ 2 خلبان مهرنیا از پیشکسوت های نیروی هوایی و نویسنده دهها کتاب درباره عملیات های این نیرو عملیات را تشریح می کنند.

بردن هواپیماها به دورترین نقطه برای امان ماندن از حملات نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران

امیر سرتیپ خلبان برات پور، رهبر دسته پروازی عملیات حمله به اچ 3 به تشریح دلایل انجام عملیات حمله به اچ 3 پرداخت و گفت: عراق چون مشاهده کرده بود که بسیاری از تجهیزات و هواپیماهایی که در اختیار دارد مدام از سوی نیروی هوایی ایران مورد حمله قرار می گیرد و آسیب می بیند، تصمیم گرفت هواپیماهای خود را به سه پایگاه معروف به اچ که در دورترین نقطه عراق نسبت به ایران و در مرز اردن بود منتقل کند.  

طراحی 3 مسیر توسط با تجربه ترین خلبان ها

برات پور ادامه داد: در تهران بهترین خلبان های نیروی هوایی دور هم جمع شدند که عملیاتی طراحی کنند که این هواپیماهای نیروی هوایی عراق نابود شود. برای این عملیات طراحان سه مسیر را به شهید فکوری فرمانده وقت نیرو پیشنهاد داده بودند. مسیر مستقیم بغداد به دلیل حجم زیاد پدافند و وجود رادارها غیر ممکن بود، مسیر مرزهای کویت و عربستان نیز دارای رادارهای پر قدرت بود که باز هم باعث شناسایی ما می شد و لذا مسیر سوم انتخاب شد که از شمال غرب و از روی دریاچه ارومیه وارد خاک عراق شویم.

وی همچنین گفت: این عملیات دو مرحله دیگر نیز بنا بود که صورت گیرد اما اولین بار عملیات لو رفت و امکان سوخت گیری وجود نداشت و مرحله دوم نیز به بدی هوا برخورد کردیم و برگشتیم. 28 اسفند شهید فکوری طرح عملیات را ابلاغ کردند و بنا شد که عملیات در 15 فروردین انجام شود.

پیچیده ترین عملیات نیروی هوایی با چهار بار سوخت گیری بر روی هوا و در ارتفاع پایین با وجود دشمن

رهبر دسته پروازی هواپیماهای حمله کننده به اچ 3 در ادامه به تشریح نحوه اجرای این عملیات بسیار پیچیده پرداخت و گفت: هواپیماها در مرحله اول بر روی دریاچه ارومیه توسط هواپیماهای 707 سوخت رسانی شده و وارد خاک عراق شدند و هواپیماهای 747 که برای سوخت رسانی در این عملیات در قالب هواپیمای مسافری در سوریه حضور داشتند با علامت هواپیمای 707 حرکت خود را شروع کردند.

وی ادامه داد: برای عدم شناسایی توسط رادارها از ارتفاعات موجود در منطقه عبور کرده وارد خاک عراق شدیم. در نقطه مرزی عراق، ترکیه و سوریه در ارتفاع پایین زیر هزار پا که به شدت خطرناک بود توسط تانکر غول پیکر 747 بدون هیچ ارتباط رادیویی سوخت گیری دوباره کردیم و به طرف هدف ها حرکت کردیم. دو فروند هواپیما به سمت پایگاه شمالی و سه فروند برای پایگاه شرقی و سه فروند باقی مانده به سمت پایگاه اصلی حرکت کردند و هر سه پایگاه به خوبی بمباران شد.

برات پور همچنین گفت: در مسیر برگشت نیز دوباره سوخت گیری کرده و وارد خاک ایران شده و برای بار دوم نیز توسط هواپیمای تانکر 707  سوخت گیری کرده و به پایگاه بازگشتیم.

4000 کیلومتر پرواز در 5 ساعت و انهدام 48 فروند هواپیما در حمله به اچ 3

این خلبان پیش کسوت دستاوردهای اولیه این اهداف را نیز برشمرد و گفت: در این عملیات که اف 14 و اف 4 ها از پایگاه همدان، 707 و 747 از پایگاه تهران و اف 5 ها از پایگاه تبریز برخواسته بودند، چیزی حدود 5 ساعت پرواز صورت گرفته و مسیری حدود 4 هزار کیلومتر طی گردید. همچنین در این عملیات حدود 48 فروند هواپیما، 2 رادار و چندین آشیانه منهدم شد.

امیر مهرنیا نویسنده کتاب های دستاوردهای نیروی هوایی درباره اهمیت این حمله گفت: این عملیات حیثیت عراق را زیر سوال برد و روحیه سربازان عراقی را به شدت تضعیف کرد از سوی دیگر نابودی این تعداد هواپیمای معادل آن بود که روزی 48 حمله هوایی به نیروی های کشور صورت نگیرد.

شیرجه هواپیمای دوران به درون سالن اجلاس غیر متعهد

امیر منصور کاظمیان کابین دوم هواپیمای شهید دوران در عملیات بغداد میهمان دیگر برنامه ثریا بود که به تشریح خاطرات خود با شهید دوران در عملیات بغداد پرداخت و گفت: عملیات بغداد به لحاظ سیاسی بسیار اهمیت داشت و بنا بود که اجلاس غیر متعهدها در بغداد برگزار شود و صدام گفته بود که حتی یک پرنده نیز نمی تواند از آسمان بغداد عبور کند. در این عملیات بنا شد شهید دوران که یکی از با تجربه ترین خلبانان و دارای بیشترین پرواز بود این کار را انجام دهند.

کاظمیان ادامه داد: ما با ورود به آسمان بغداد با سه دیوار آتش مواجه شدیم به گونه ای بود که آسمان به جهت تعدد شلیک ها علیه ما روشن شده بود. هدف ابتدای که برای ما در این عملیات در نظر گرفته شده بود، پالایشگاه در نزدیک بغداد بود که توسط بمب های جنگنده ما مورد اصابت قرار گرفت. طی این مرحله از عملیات دادیم هواپیما ما نیز آسیب دید. بنده بعدها فهمیدم که از کابین عقب خارج شدم اما شهید دوران از کابین خارج نشده و به سمت سالنی که بنا بود اجلاس برگزار شود شیرجه رفتند و هواپیمای خود را به آن کوبیدند که باعث شد دیگر اجلاس در این کشور برگزار نشود.

نیروی هوایی آخرین گزینه بر هم زدن اجلاس غیر متعهدها

امیر مهرنیا، پیش کسوت نیروی هوایی در ادامه در تشریح عملیات بسیار مهم بغداد گفت: عملیات بغداد در واقع یکی از عملیات های نیروی هوایی در  دوران دفاع مقدس بود که جایگزینی و بدیلی نداشت. قرار بود اجلاس غیر متعهد ها در بغداد برگزار شود و این برای ایران بسیار بد بود زیرا از یک سو مسئولین ما مجبور بودند در کشور دشمن وارد این مذاکرات شوند و از سوی دیگر در این اجلاس احتمال آنکه با فشارها یک قطعنامه علیه ما تصویب شود نیز می رفت. مسئولان دستگاه دیپلماسی تمام تلاش خود را برای اینکه این اجلاس در بغداد برگزار نشود انجام داده ولی موفق نشدند چرا که صدام به همه اطمینان داده بود که هیچ پرنده ای نمی تواند از آسمان بغداد عبور کند. لذا نیروی هوایی آخرین گزینه موجود بود که نشان دهد این ادعا باطل است و نگذارد که این اجلاس برگزار شود.

95درصد احتمال شهادت و عدم بازگشت

مهرنیا در توضیح وضعیت خاص عملیات بغداد گفت: این عملیات بالای 95 درصد احتمال شهادت و عدم بازگشت داشت برای این عملیات پالایشگاه در نظر گرفته شده بود که انفجار آن باعث می شد که دیگر کسی نتواند آنرا مخفی کند و همچنین این عملیات در روزی انجام می شد که خبرنگاران مختلف وارد عراق می شدند.

این خلبان پیش کسوت ادامه داد: سه فروند هواپیما برای این عملیات در نظر گرفته می شود که یک فروند همان ابتدا با مشکل مواجه می شود و دو فروند دیگر به مرزهای عراق وارد می شوند. این دو فروند عملیات خود را انجام می دهند و یک فروند پس از عملیات به پایگاه خود بر می گردد اما هواپیمای شهید دوران آسیب می بیند و این شهید بزرگوار با شجاعت با هواپیمای خود به سمت سالن اجلاس سران شیرجه رفته و هواپیمای خود را به سالن کوبیده و باعث می شود که اجلاس دیگر در بغداد برگزار نشود.

آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند

امیر مهر نیا در تشریح اهداف خود برای تدوین دستاوردهای نیروی هوایی در دوره دفاع مقدس گفت: پس از جنگ تحمیلی بسیاری از نیروهای خاص کشور خاطرات و فعالیت های خود را فراموش می کنند و لذا لازم است مانند کاری که حضرت زینب (س) پس از عاشورا انجام داد و نهضت امام حسین (ع) را تکمیل کردند باید کسانی می بودند که این تلاش های نیروها در جنگ را ثبت و ضبط کند.

پایان جنگ، آغاز جنگی دیگر، جنگ با فراموشی

مهر نیا در ادامه به کم کاری های صورت گرفته در حوزه نشر دستاوردهای دفاع مقدس اشاره کرد و گفت: در دانشگاه های ما جنگ و عملیات های بزرگ دنیا آموزش داده می شود اما وقتی به عملیات کشور خودمان می رسیم بسیاری از دانشجویان چیزی در ذهن ندارند و این نشان می دهد که در این حوزه کم کاری زیادی شده است. لذا پس از خاتمه جنگ شروع یک جنگ دیگر است و آن هم جنگ با فراموشی است. از قدیم این خاطرات را یادداشت می کردیم اما دفاع مقدس آنقدر وسیع است که این کارهایی که صورت گرفته است به اندازه یک صد هزارم آنچه اتفاق افتاده، نیست.  

درگیری نیروی هوایی با دشمنان از قبل از جنگ تحمیلی

امیر، مهر نیا در ادامه برنامه به بیان تاریخچه عملیات های نیروی هوایی ارتش پرداخت و گفت: درگیری ما با عراق از قبل از قبل از جنگ شروع شده بود و تعدادی از شهدای نیروی هوایی مربوط به قبل از دفاع مقدس می باشد. به خاطر تحرکات اقلیت های کرد در غرب کشور، عراق از این فرصت استفاده کرد و آنها را تقویت کرد و نیروی هوایی از همان ابتدا با آنها در گیر بود. به عنوان مثال زمانی که شهید چمران در پاوه محاصره می شود نیروی هوایی 36 پرواز شبانه انجام می دهد که ایشان و گروهش را از آنجا نجات دهد و این عملیات ها همان زمانی است که شهید نوژه حادثه می بینند.

مهرنیا با توجه به اشارات خود در مورد درگیری های ابتدای انقلاب با عراق گفت: از این منظر نیروی هوایی در جنگ غافلگیر نشد منتها مسئولان آن زمان تصور نمی کردند که صدام جرات کرده و به ایران حمله کند. به محض آنکه جنگ شروع شد نیروی هوایی به عنوان اولین نیرو از پایگاه های همدان و بوشهر عملیات هایی را برنامه ریزی کرد و در همان روز اول جنگ یعنی 31 شهریور 4 فروند از همدان و 4 فروند از بوشهر وارد خاک عراق شده و مواضعی را بمباران کردند.

کمان 99، بزرگترین و سریعترین عملیات نیروی هوایی در روز دوم جنگ

گردآورنده دستاوردهای نیروی هوایی در دفاع مقدس در تشریح عملیات کمان 99 گفت:  در روز 1 مهر یعنی روز دوم جنگ یک اتفاق بزرگ رخ می دهد. بزرگی این عملیات از آن جهت است که غرب که همه تجهیزات را به ما داده بود اعلام کرده بود که نیروی هوایی ایران زمین گیر شده و قابلیت های خود را از دست داده است. دشمن برای اینکه توان ما را کاهش دهد کارهای دیگری نیز انجام داده بود که یکی از پیچیده ترین توطئه ها، کودتای پادگان موسوم به شهید نوژه بود. در گذشته نیز برخی از طراحان و خلبانان خود را به خاطر انقلاب از دست داده بودیم.

مهرنیا در ادامه گفت: برای این عملیات که بعدها کمان 99 نام گرفت، 334 هواپیما از ایران بلند می شود و از این تعداد 140 فروند وارد عراق شده  مواضع مشخص را بمباران می کنند که به نوع خود یکی از بزرگترین عملیات های نیروی هوایی بود. عملیات بزرگ ترین از این عملیات با بیش از 150 فروند نیز انجام شده است اما این عملیات به واسطه آنکه دشمن تصور می کرد که ایران دیگر نمی تواند عملیاتی انجام دهد بسیار اهمیت داشت.

آموزش همه خلبانان در خارج از کشور در قبل از انقلاب

امیر یزدانی معاون آموزشی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران اولین میهمان این برنامه ثریا بود و در تشریح وضعیت نیروی انسانی نیروی هوایی ارتش در قبل و بعد از انقلاب گفت: در قبل از انقلاب اسلامی برای آموزش پرسنل نیروی هوایی و خلبانان، در داخل کشور تنها مراحل جذب  و آموزش های اولیه و یادگیری زبان صورت می گرفت و نیروها به کشورهای خارج و عموما به آمریکا اعزام می شدند.

امیر، یزدانی ادامه داد: بعد از انقلاب اسلامی از همان ابتدا نیروهای مسلح ما تحریم شدند و پس از شروع جنگ تحمیلی نیز این تحریم ها به نهایت خود رسید. دشمن به این نتیجه رسیده بود که به خاطر شرایط اولیه انقلاب اسلامی کشور دارای ثبات کافی نیست و بهترین فرصت برای حمله به کشور است و در گام اول پایگاه ها و تجهیزات کشور را بمباران کردند. دشمن تصور کرد که نیروهای ما را زمین گیر کرده است اما در همان ابتدای جنگ و در روز دوم جنگ یکی از بزرگترین و سریعترین عملیات های کشور بر ضد دشمن بعثی انجام شد که این عملیات به نام کمان 99 نام گرفت.

آموزش خلبان توسط خلبانان حاضر در جنگ در دوران دفاع مقدس

معاون آموزشی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در ادامه به تلاش های نیروی هوایی برای تربیت خلبانان در دوره دفاع مقدس پرداخت و گفت: نیروی هوایی در یک سال اول جنگ ابتکار اول را به دست گرفت و به واسطه عملیات های متعدد تعداد زیادی از خلبانان خود را از دست داد و به شهادت رسیدند و لذا لازم بود که این نیروها جایگزین شود. لذا فرماندهان نیروی هوایی به این نتیجه رسیدند که باید آموزش های هوایی و خلبانی را دوباره از سر بگیرند و دانشکده خلبانی در سال 61 تاسیس گردید. استادان این دوره ها خلبانانی بودند که خود در جنگ حضور داشتند. نیروهایی که پرورش داده می شدند بلافاصله وارد عرصه دفاع از کشور می شدند.

پس از دفاع مقدس، تشکیل دانشگاه شهید ستاری

وی در ادامه اشاره ای به وضعیت آموزش های نیروی هوایی در دوران پس از دفاع مقدس داشته وگفت: بعد از جنگ طرح کامل تری برای آموزش انجام شد به واسطه آنکه نیروهای هوایی یک نیروی تجهیزات محور است باید نیروی انسانی خاص خود را نیز داشته باشد و لذا به ابتکار شهید ستاری دانشگاه هوایی شهید ستاری تشکیل گردید و آموزش های هوایی در آنجا تجمیع شد. در حال حاضر این دانشگاه دارای یکی از کامل ترین و بهترین اعضای هیئت علمی در میان دانشگاه های کشور است.

طی کردن هفت خان رستم برای خلبان شدن!

امیر یزدانی معاون آموزش نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در ادامه برنامه به تشریح فرآیند جذب و آموزش خلبانان نیروی هوایی پرداخت و گفت: آموزش خلبانی آموزش بسیار خاصی است و با سایر کارها بسیار متفاوت است هم جذابیت های خاص و هم سختی های فراوانی دارد. برای ورود به خلبانی ابتدا باید افراد در کنکور سراسری شرکت کنند و بعد به صورت متمرکز وارد دانشگاه های ارتش شده و سپس بر اساس علاقه و رشته خود وارد نیروی هوایی می شوند. از هر 1000 نفری که وارد نیرو می شوند با توجه به توانمندی های جسمی و علمی تنها به طور متوسط 10 نفر وارد دوره های خلبانی می گردند. بعد از آموزش های نظری و علمی آموزش های فیزیکی داوطلبان خلبانی شروع می شود که در این مرحله نیز ممکن است چند نفری ریزش داشته باشند و سپس وارد مراحل پروازی می شوند که خود شامل سه مرحله است که بخش اصلی آموزش ها در اصفهان صورت می گیرد.

یزدانی در پایان سخنان خود اشاره ای نیز به انگیزه های خلبانان در قبل و بعد از انقلاب اسلامی داشت و گفت: در قبل از انقلاب اسلامی بسیاری از خلبانان به دلیل اشتیاق پرواز و همچنین جایگاه اجتماعی و منافع مالی خلبانی وارد نیروی هوایی می شدند اما پس از انقلاب این انگیزه ها تغییر کرد و دغدغه های مادی بسیار کمرنگ شد.


برچسب‌ها: پیچیدترین عملیات هوایی دنیا
+ نوشته شده توسط مجتبی رمضانی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 و ساعت 15:44 |


Powered By
BLOGFA.COM